تبليغاتX
چیزای واقعا جالب ؟؟؟!!!...

سایت نشانگر ، بزرگترین وب دایرکتوری ایران ، سایت تبلیغات و ثبت آگهی ، محیط تجارت الکترونیک ، B2B ، سایت خبری ، مقالات ، فرهنگ لغات و اصطلاحات http://www.neshangar.com

سایت نشانگر سایت ثبت انواع تبلیغات و آگهی
وب سایت اینترنتی وب دایرکتوری یا لینکستان
مجموعه ای عظیم از لغات و تعاریف آن تحت عنوان لغتنامه و دیکشنری
بزرگترین و جامع ترین محیط تجارت الکترونیک در ایران
ارتباط Business to Business یا B2B
سایتی از انواع اخبار مرتبط با موضوع آگهی یا رپرتاژ آگهی
سایتی از انواع مقالات در زمینه های مختلف

سایت ParsCMS بهترین و قوی ترین وب سایت جهت طراحی و پیاده سازی انواع وب سایتهای اینترنتی ، پرتال پارس جهت طراحی سایت شما ، پورتال ParsCMS محصول شرکت توسعه مجازی ، گرافیک وب ، هاست و دامین و دومین

ثبت دامنه ، دامین ، دومین ، domain

اختصاص فضا ، هاست و اجاره آن

طراحی وب سایت با CMS و سیستم مدیریت محتوای Pars

طراحی گرافیکی ، وب دیزاین و ...

چیزای واقعا جالب ؟؟؟!!!...
هیچ خیالی نیست !!!!!
خانه
ایمیل
آرشیو
RSS

اگر آن ترک شیرازی ... | نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 10:44 توسط رضا.ر
حکایت دعوا بر سر خال ،  از زمان  خواجه  حافظ شیرازی آغاز گردید و تا زمان معاصر ما کشیده شد!

داستان با بیتی از اشعار حافظ شروع گردید ، سپس صائب تبریزی در سالهای بعد بگونه ای انتقادی  و با الگو برداری از اصل شعر ، حافظ را محکوم به اشتباهش کرد و نهایتاً شهریار پاسخی زیبا و شنیدنی برای صائب سرود:

                                                                                           حافظ

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را                به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را 

                                                 

 صائب تبریزی

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را                      به خال هندویش بخشم سرو دست و تن و پا را

هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد         نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

 

شهریار

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را                      به خال هندویش بخشم  تمام روح و اجزا را

هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد            نه چون صائب که می بخشد سرو دست و تن و پا را

سرو دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند              نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

 

ولی داستان به اینجا ختم نشد و در گوشه و کنار اشعاری با مضامینی مشابه داریم:

 

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را                     فدای مقدمش سازم سرو دست و تن و پا را

من آن چیزی که خود دارم نصیب دوست گردانم             نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

 

و یا در جایی دیگر کمی طنز آلود:

 

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را                   به خال هندویش بخشم یه من کشک و دو من قارا

سرو دست و تن و پا را ز خاک گور می دانیم               ز مال غیر می دانیم سمرقند و بخارا را

و عزراییل ز ما گیرد تمام روح اجزا را                           چه خوشتر می توان باشد ز آن کشک و دو من قارا

 

اما داستان باز هم ادامه یافت:

 

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را                                به خال هندویش بخشم  سریر روح ارواح را

مگر آن ترک شیرازی طمع کار است و بی چیز است؟               که حافظ بخشدش او را سمرقند و بخارا را

کسی که دل بدست آرد که محتاج بدنها نیست                        که صائب بخشدش او را سرو دست و تن و پا را

 

و نهایتاً به این شعر می رسیم که با کمی تغییر در وزن ، حافظ را مسئول تمام این دعاوی میداند:

 

چنان بخشیده حافظ جان! سمرقند و بخارا را                   که نتوانسته تا اکنون کسی پس گیرد آنها را

از آن پس بر سر پاسخ به این ولخرجی حافظ                  میان شاعران بنگر فغان و جیغ و دعوا را

وجود او معمایی است پر از افسانه او افسون                ببین! خود با چنین بخشش معما در معما را


رمضان آمد | نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 2:9 توسط رضا.ر

 

رمضان كريم 2

رمضان . رمضان ماه خدا . ماه رحمت . آزادی و آسودگی از خود . رهایی . فرصت تحول . بازنگری و بازیابی . تمرین . بازگشت . اصلاح . ترمز در مسیر انحرافات . آشنایی با او . مهمانداری او . مهمانی من . دوستی او . تحویل گرفته شدن من . رشد صمیمیتها . کاهش رذالتها . شکستن نفس . تولدی دوباره . رفتن تاریکی . طلوع فجر . زمزمه بهار . و...................


پینک فلوید | نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 4:13 توسط رضا.ر

We don’t need no education

We don’t need no thought control

No dark sarcasm in the classroom

Teachers, leave the kids alone

Hey!Tachers! Leave the kids alon

All in all its just another brick in the wall

All in all youre just another brick in the wall

 

 

مطمعنا همتون لااقل اسم  پینک فلوید رو شنیدین و اگه فکر می کنین تا حالا هیچ تراته ای از این گروه نشنیدین, مطمئن باشین شنیدین...فقط نمی دونستین مال پینک فلوید ه . لیریک  بالایی یکی از محبوب ترین ترانه های منه که همیشه زیر زبونم زمزمه می کنم که از آلبوم" دیوار" انتخاب شده . اعضای گروه  پینک فلوید هرگز به صورت ستاره های موسیقی مطرح نبودن و خودشون به این گمنامی اسرار داشتن, حتی عکس روی جلد آلبم هاشون هم متفاوت و مفهوم دار بود.پینک فلوید بخاطر اشعار ساده وپر مفهوم وبه کار بردن صدا های عجیب مانند تیک تیک ساعت, گریه بچه, انفجار هواپیما و ...در بین مردم مخاطبان زیادی داره. یکی از سنبل های پینک فلوید "چشم بزرگ"(‌Big Eye) است...چشمی که به ورای این جهان مادی نگاه میکنه. من در اینجا به خلاصه ای از بیوگرافی پینک فلوید که از سایت ویکی پدیا انتخاب کردم, اشاره میکنم:

 

               

            از چپ به راست: نیک میسون، سید برت، دیوید گیلمور، راجر واترز و ریچارد رایت

 

پینک فلوید (انگلیسی: Pink Floyd) نام یکی از مشهورترین و خلاق‌ترین گروه‌های موسیقی راک انگلیس است، که از سال ۱۹۶۵ به رهبری سید برِت نوازنده گیتار شروع به کار کرد و در دهه ۷۰ میلادی به اوج شهرت رسید. دیگر اعضای گروه راجر واترز (گیتار بیسریک رایت (کیبورد) و نیک میسن (درام) بودند. یکی از بارزترین ویژگی‌های سبک پینک فلوید استفاده از صداهای الکترونیکی و جلوه‌های ویژه در آهنگ‌هایشان بود، و دیگری شعرهای ساده و کودکانه اما نافذ.[1]

سید برت در سال ۱۹۶۸ به دلیل عوارض ناشی از سوءمصرف مواد مخدر توهم‌زا و ناتوانی در حضور مؤثر در اجراهای زنده (و حتی در استودیو) عملاً از گروه کنار گذاشته شد و دیوید گیلمور که گیتاریست توانمندی بود جایش را گرفت. در سال ۱۹۷۳ بود که توانستند با آلبوم نیمه تاریک ماه، در امریکا خود را به فوق‌ستاره‌های موسیقی تبدیل کنند.[2] در سال ۱۹۸۶ راجر واتِرز که پس از سید برت نقش اصلی در آهنگسازی و نوشتن شعرهای پینک فلوید را بر عهده داشت به دلیل اختلاف با گروه از آنها جدا شد.

البته اعضای گروه در سال ۲۰۰۵ اختلاف های دیرینه خود را کنار گذاشتن و دو باره جمع شدن و در جولای ۲۰۰۵ در لندن در کنسرت Live8  برنامه اجرا کردن. اما راجر واتر بعدا گفت که دیگر اعضای پینک فلوید علاقه ای برای پیوستن مجدد اعضا ندارند.

                     

                              از راست به چپ : ریچارد رایت , نیک میسن , راجر واترز , دیوید گیلمور

 

 

این هم یه عکس از سید برت  بنیانگذار و مغز متفکر پینک فلوید :

 

                            

 

                                                              

 


بازم هوش ایرانی ها !!!! | نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 0:36 توسط رضا.ر
خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود‎. او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقي دختر بنام Vikki ‎ زندگي ميكند. كاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.

او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي شد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم كه شما چه فكري مي كنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم كه من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم‎ . "
حدود يك هفته بعد ‎ ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي كه مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فكر نمي كني كه او قندان را برداشته باشد ؟‎ " "خب، من شك دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد‎."
او در ايميل خود نوشت‎ : مادر عزيزم، من نمي گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم كه شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتي كه شما به تهران برگشتيد گم شده‎ . " با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود‎ : پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضمن نمي گم كه تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود‎. با عشق ، مامان


اینم از یانگوم | نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 0:16 توسط رضا.ر
سلام بچه ها.
این چند وقت که نبودم نه که نبودم ها بودم ولی انگاری نبودم. دیگه به هر حال. آره بودم ولی اصلا حوصله نوشتن نداشتم. تا اینکه دیگه امشب اومدم که بنویسم خیلی مطلب هم دارم که پست بذارم ولی چون حوصله تایپ ندارم اینا همینجوری موندن یه چنتاش اینان که اگه وقت کنم هرچه زودتر بذارمشون:
1- زندگی هیتلر

2- سهمیه بندی بنزین
3-فایرفاکس
4-یانگوم
5-قوانین مورفی
 

7- ...........

 

البته خیلی های دیگه هم بود ولی حوصلم نمیاد بنویسمشون حتی جمله بندیشون هم تو ذهنم کامله و حوصله تایپ ندارم.
بیخیال حالا بریم سر اصل مطلب.
امروز میخام راجع به این 4می بنویسم !!!!!!!!!!!!!!!!!!
خیلی وقته که میخاستم بنویسمش ولی هی وقت نشده ولی .......


حالا از کجا شروع کنم .......ها......... آهان یادم اومد......... ببینم شما هم سریال "عجب جواهرایی در قصر"رومیبینید ؟؟؟  من که خودم از اون موقع که اومدم دانشگاه دیگه سریال مریال رو بیخیال شدم (البته به جز فیلم سینمایی) تا اینکه بعضی وقتا که میرفتم خونه یه چتد قسمتی از این سریال جواهری در قصر و دیدم و دیدم که کم کم یانگومیسم داره تو ایران رواج پیدا میکنه. نمیدونم علتش چیه ولی شاید یه دلیلش سادگی ملت ما باشه(من که خودم پیگیر این فیلم نبودم و نیستم فقط میدونم موضوش آشپزیه !!!!) شایدم یه دلیلش واقعا زیبایی و جذابیت موضوع فیلم باشه ولی من نمیخام راجع به فیلم بحث کنم میخام راجع به پیامداش یه به قول یکی از مجله ها یانگومیسم بگم (خودمونیم من هم میتونم یه مقاله نویس خوب بشم ها !!!!)
حتما شما هم تیتر روزنامه ها رو دیدین :


یانگوم برای مصاحبه به ایران میآید
یانگوم در حال مبارزه با سرطان.
همان مجله (هفته بعد) : یانگوم در بستر مرگ
همان مجله (2 هفته بعد) : مسئولین (!!!!!!) بیماری سرطان یانگوم را تکذیب کردند !!!
یک مجله ورزشی : یانگوم پرسپولیسیست !!!
مصاحبه خبرنگاران ویژه مجله با یانگوم در کره

حالا اینایی که بالا نوشتم فقط در حد روزنامه ها و مجله ها بود پایینی ها مربوط به چیزایه دیگس :

تو یکی از خیابونا دیدم که یه مشاور املاک باز شده به اسم "مشاور املاک یانگوم" !!!
یا : سبزی خورد کنیه یانگوم !!!
یا جلوی در یه مغازه کفش فروشی : کفشهای یانگومی رسید !!! (خداییش تا حالا کفشهای یانگومو دیدین؟؟؟)
لبای فروشی : لباس یانگوم رسید !!!
یه آرایشگاه زنونه :آرایش به سبک مدل موی بانو هن 16هزار تومان و به سبک یانگومی 12 هزار تومان !!!!

اینای که بالا هست نمونه هایی که حتما شما هم دیدین. به نظر شما علت این موضوع یه کم سادگی ملت ما نیست و اینکه یه عده از این سادگی سوء استفاده کنن و یه پولی به جیب بزنن ؟؟؟
فک میکنم به قدر کافی حرف زدم. بقیش و تصمیم گیری رو میذارم به عهده ی خودتون.
فقط یه چندتا تیتر دیگه هم میخاستم به این مجله های زرد پیشنهاد بدم گفتم شما هم بخونید ببینید چه طوره :

 

سفير ايران در كره: نام اصلي يانگوم شهلا شيرين‌بيان بوده‌است
مجله زردانگبين: محمدرضا گلزار: از بازي مقابل خانم يانگوم استقبال مي کنم
يانگوم در گفتگوي اختصاصي با كيهان: طرح ارتقاي امنيت اخلاقي ضرورت جوامع امروز است
شيرين عبادي خطاب به يانگوم : تو نماد زنان سختکوش و مظلوم آشپزخانه‌اي
شادي صدر: جاي زنان فقط در آشپزخانه‌ها نيست تماشاي فوتبال در استاديوم هم مي‌خواهند
كتاب آشپزي ساناز مينايي با مقدمه يانگوم تجديد چاپ شد
يانگوم در مجله خانواده سبز: هيچ غذايي خوشمزه‌تر از قرمه سبزي نيست
مجله دوستان: احتمال جدايي يانگوم از امپراطور قوت گرفت
فاطمه رجبي: يانگوم عددي نيست (خداییش این یکی رو حال کردین ؟؟!!!)
در پي شايعه سفر يانگوم به ايران نيروي انتظامي تجمع حاميان يانگوم در فرودگاه امام خميني را متفرق كرد
حسين رضازاده: اوشين از يانگوم بهتر است
زهرا اميرابراهيمي در گفت‌وگو با هفته‌نامه سينما: فيلم پخش شده مربوط به يانگوم نيست
گزارش ايلنا از تجمع اتحاديه‌ي آشپزخانه‌داران تهران مقابل سازمان سنجش براي داشتن سهميه كنكور پزشكي
نيکي کريمي با اشاره به حضور گسترده يانگوم در تمامي عرصه هاي علمي و هنري/ مردم ايران لياقت ندارن
جام‌جم: رئيس صدا و سيما صدقسمتي بودن سريال جواهري در قصر را تكذيب كرد
(اینم واسه سنا)  مهران مديري: يانگوم را براي سريال صد قسمتي جديد تابستان آينده به كار مي گيرم
فارس: كره‌جنوبي با تأسي از عروسك‌هاي ايراني دارا و سارا عروسك‌هاي يانگوم و تانگوم را وارد بازار مي‌كند
مجله فيلم: نيکول کيدمن: استقبال ايرانيان از يانگوم حسرت مرا برانگيخت
زن ايراني يانگوم‌نما دستگير شد
انصارنيوز: يانگوم از حجاب اسلامي استقبال كرد

 

البته بعضی از تیترای بالا رو از اینورو اونور جمع کردم !!!
راستی از قصد این پست رو طولانی کردم که وبلاگ دوباره یه حالی بگیره:


یه راستی دیگه: یانگوم : رشته در30 من مهندسی مواد بوده است (گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد !!! )


The image “http://enjoy.eastday.com/eastday/enjoy/node58771/node58913/node58914/images/00414204.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

 

The image “http://www.aftab.ir/photoblog/adv_images/5c7dffbbe4338e2e6810c5245b03285d.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.


پس مردم چی ؟؟؟ | نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 17:35 توسط رضا.ر
زن بين نگاه پيرمرد و پنجره فاصله انداخت. پيرمرد چشمهايش را بست!
- ببين پيرمرد! براي آخرين بار مي گم… خوب گوش كن تا ياد بگيري..
- آخه تا كي مي خواي به اين پنجره زل بزني؟ اگه اين بازي را ياد بگيري، هم از شر اين پنجره
راحت مي شي، هم مي توني با اين هم سن و سالهاي خودت بازي كني… مثل اون دوتا.. مي بيني؟
- آهاي ! با توام ! مي شنوي؟
پيرمرد به اجبار پلكهايش را بالا كشيد.
- اين يكي كه از همه بزرگتره شاهه… فقط يه خونه مي تونه حركت كنه ..اين بغليش هم وزيره… همه جور مي تونه حركت كنه… راست..چپ.. ضربدري... خلاصه مهره اصلي همينه.. فهميدي؟
پيرمرد گفت: ش ش شااا ه… و و وزيـ ـ ـ ـررر
- آفرين.. اين دو تا هم كه از شكلش معلومه.. قلعه هستن.. فقط مستقيم ميرن… اينا هم دو تا اسب جنگي .. چطوره؟؟
- فقط موند اين دو تا فيل كه ضربدري حركت مي كنن.. و اين رديف جلويي هم كه سربازها هستن… هشت تا !
- مي بيني! درست مثل يك ارتش واقعي! هم مي توني به دشمن حمله كني .. هم از خودت دفاع كني..
ديدي چقدر ساده بود.. حالا اسماشونو بگو ببينم ياد گرفتي يا نه؟؟
پيرمرد نيم سرفه اش را قورت داد و گفت:
پـ پس مر د م چي؟؟؟ اونا تو بازي نيستن؟؟!!

 


یه سوال فیزیک | نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 2:38 توسط رضا.ر
"توضيح دهيد که چگونه مي توان با استفاده از يک فشارسنج ارتفاع يک آسمان خراش اندازه گرفت؟"

سوال بالا يکي از سوالات امتحان فيزيک در دانشگاه کپنهاگ بود.
يکي از دانشجويان چنين پاسخ داد: "به فشار سنج يك نخ بلند مي بنديم. سپس فشارسنج را از بالاي آسمان خراش طوري آويزان مي کنيم که سرش به زمين بخورد. ارتفاع ساختمان مورد نظر برابر با طول طناب به اضافه ي طول فشارسنج خواهد بود."
پاسخ بالا چنان مسخره به نظر مي آمد که مصحح بدون تامل دانشجو را مردود اعلام کرد. ولي دانشجو اصرار داشت که پاسخ او کاملا درست است و درخواست تجديد نظر در نمره ي خود کرد. يکي از اساتيد دانشگاه به عنوان قاضي تعيين شد و قرار شد که تصميم نهايي را او بگيرد.
نظر قاضي اين بود که پاسخ دانشجو در واقع درست است، ولي نشانگر هيچ گونه دانشي نسبت به اصول علم فيزيک نيست. سپس تصميم گرفته شد که دانشجو احضار شود و در طي فرصتي شش دقيقه اي پاسخي شفاهي ارائه دهد که نشانگر حداقل آشنايي او با اصول علم فيزيک باشد.
دانشجو در پنج دقيقه ي اول ساکت نشسته بود و فکر مي کرد. قاضي به او يادآوري کرد که زمان تعيين شده در حال اتمام است. دانشجو گفت که چندين روش به ذهنش رسيده است ولي نمي تواند تصميم گيري کند که کدام يک بهترين مي باشد.
قاضي به او گفت که عجله کند، و دانشجو پاسخ داد: "روش اول اين است که فشارسنج را از بالاي آسمان خراش رها کنيم و مدت زماني که طول مي کشد به زمين برسد را اندازه گيري کنيم. ارتفاع ساختمان را مي توان با استفاده از اين مدت زمان و فرمولي که روي کاغذ نوشته ام محاسبه کرد."
دانشجو بلافاصله افزود: "ولي من اين روش را پيشنهاد نمي کنم، چون ممکن است فشارسنج خراب شود!"
"روش ديگر اين است که اگر خورشيد مي تابد، طول فشارسنج را اندازه بگيريم، سپس طول سايه ي فشارسنج را اندازه بگيريم، و آنگاه طول سايه ي ساختمان را اندازه بگيريم. با استفاده از نتايج و يک نسبت هندسي ساده مي توان ارتفاع ساختمان را اندازه گيري کرد. رابطه ي اين روش را نيز روي کاغذ نوشته ام."
"ولي اگر بخواهيم با روشي علمي تر ارتفاع ساختمان را اندازه بگيريم، مي توانيم يک ريسمان کوتاه را به انتهاي فشارسنج ببنديم و آن را مانند آونگ ابتدا در سطح زمين و سپس در پشت بام آسمان خراش به نوسان درآوريم. سپس ارتفاع ساختمان را با استفاده از تفاضل نيروي گرانش دو سطح بدست آوريم. من رابطه هاي مربوط به اين روش را که بسيار طولاني و پيچيده مي باشند در اين کاغذ نوشته ام."
"آها! يک روش ديگر که چندان هم بد نيست: اگر آسمان خراش پله ي اضطراري داشته باشد، مي توانيم با استفاده از فشارسنج سطح بيروني آن را علامت گذاري کرده و بالا برويم و سپس با استفاده از تعداد نشان ها و طول فشارسنج ارتفاع ساختمان را بدست بياوريم."
"ولي اگر شما خيلي سرسختانه دوست داشته باشيد که از خواص مخصوص فشارسنج براي اندازه گيري ارتفاع استفاده کنيد، مي توانيد فشار هوا در بالاي ساختمان را اندازه گيري کنيد، و سپس فشار هوا در سطح زمين را اندازه گيري کنيد، سپس با استفاده از تفاضل فشارهاي حاصل ارتفاع ساختمان را بدست بياوريد."
"ولي بدون شک بهترين راه اين مي باشد که در خانه ي سرايدار آسمان خراش را بزنيم و به او بگوييم که اگر دوست دارد صاحب اين فشارسنج خوشگل بشود، مي تواند ارتفاع آسمان خراش را به ما بگويد تا فشارسنج را به او بدهيم!"
دانشجويي که داستان او را خوانديد، نيلز بور، فيزيکدان دانمارکي  بود.
 

اس ام اس !!!!!!!!! | نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 20:15 توسط رضا.ر

 


سلام بر ویستا | نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 1:57 توسط رضا.ر
ویندوز ایکس ی بازنشسته میشود ...
 
(وقت این تیتر رو دیدم یهو یه کم ناراحت شدم.
یادم نمیره اوایل که این ویندوز رو با ویندوز ۹۸ رو سیستمم نصب کرده بودم وقتی میدیدم دادشام تو ویندوز ۹۸ هستن  با لحن بدی  غر میزدمو کامپیوتر رو ریست میکردم که اونها هم از اکس پی استفاده کنن. ولی وقتی هفته پیش رفته بودم خونه دادش کوچیکم گفت : داداش سی دی ویندوز ۹۸ کجاست میخام اونو نصب کنم !!!!!!!!!!!!!!! )

از ژانویه سال 2008، دیگر سیستم عامل ویندوز اکس پی بر روی کامپیوترهای جدید عرضه نخواهد شد.مایکروسافت در حالی در نظر دارد فروش این سیستم عامل را متوقف سازد که بررسی ها نشان داده است مشتریان استقبال چندان گرمی از ویندوز ویستا، سیستم عامل جدیدی که به تازگی از سوی این شرکت ارائه شده، به عمل نیاورده اند.

یک نظرسنجی توسط موسسه تحقیقات بازاریابی "هریس اینتراکتیو" نشان داد که تنها ده درصد از افراد مورد پرسش، در آینده نزدیک قصد ارتقای سیستم ویندوز خود به ویستا را دارند.
 
شوکی برای کامپیوترها
 
مایکروسافت اعلام کرده دیگر به شرکت های عمده سازنده کامپیوتر نظیر دل، اچ پی و توشیبا مجوز نصب سیستم عامل قبلی را بر روی کامپیوترهای تولیدی صادر نخواهد کرد.
البته مدیران این شرکت می گویند که پشتیبانی از ویندوز اکس پی همچنان ادامه خواهد یافت.
ویندوز اکس پی بازنشسته می شود تا راه را برای ویندوز ویستا باز کند که نسخه های متفاوتی از آن برای مصارف متفاوت مشتریان عرضه شده است.
با این حال، نتایج یک نظرسنجی که در اوایل آوریل ارائه شد، نشان می دهد که ویستا هنوز موفق به جذب شمار قابل توجهی از مشتریان بالقوه نشده است.
این مطالعه که بر روی 2.223کاربر اینترنت در آمریکا انجام شد، نشان داد که با وجود آنکه 87 درصد از آنها در باره سیستم عامل جدید شنیده اند، تنها دوازده درصد از آنهایی که از عرضه ویندوز ویستا اطلاع داشته اند، قصد نصب آن بر روی کامپیوتر خود را داشته اند.
با اینکه این بررسی نشان داده است که برخی از مردم قبل از خرید کامپیوتر منتظر عرضه ویندوز ویستا بوده اند، شصت درصد نیز اظهار داشته اند که عرضه این سیستم تاثیری در برنامه خرید آنها نداشته است.
این یافته ها همچنین نشان می دهد که هفتاد و نه درصد از پرسش شوندگان از ویندوز اکس پی در کامپیوترهای خانگی خود استفاده می کنند.
 
 
 
 
 
 

ارتقای اجباری
 
در خبرهای دیگر آمده است که کسانی که برنامه آزمایشی ویندوز ویستا را نصب کرده بودند از اول ژوئن دیگر قادر به استفاده از آن نیستند.
میلیونها نفر نسخه آزمایشی ویندوز ویستا را بر روی کامپیوترهای خود نصب کرده اند تا از کم و کیف این سیستم عامل آگاه شوند و در ضمن به مایکروسافت برای بهینه سازی آن کمک کنند.
مدیر نوآوری نرم افزاری مایکروسافت گفته است که از تاریخ اول ژوئن مشتریان باید تصمیم بگیرند که آیا می خواهند سیستم خود را به ویستا ارتقا دهند یا به استفاده از سیستم عامل قبلی خود بازگردند.
اما مشکل اینجاست که نسخه آزمایشی ویستا به کاربران اجازه نمی دهد مستقیما به نسخه پیشین ویندوز برگردند. آنها یا مجبورند دوباره سیستم عامل قبلی را نصب کنند یا اینکه نسخه "نهایی" و کامل ویستا را بخرند.
ویستا در شش نسخه عرضه شده است، سه نسخه برای کاربران خانگی، دو نسخه برای کارهای حرفه ای و تجاری و یک نسخه برای بازارهای خاص.
ویندوز اکس پی که در اکتبر 2001 عرضه شد، یکی از محبوب ترین سیستم های عامل کامپیوتر در جهان به شمار می رود که گفته می شود بیش از چهارصد میلیون نسخه از آن در حال استفاده است.
 

 


مرزهای نامرئی | نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 23:40 توسط رضا.ر

امسال:

جنگل تاريخ كهن و عجيبي داشت. اما هيچ‌وقت نشده بود كه حيوانات از چيزي ناراضي باشند و يا نگراني در دلهايشان راه بدهند. هميشه وضع به همان منوال گذشته بود. چيز ناراحت كننده‌اي وجود نداشت. نيازي نبود هيچ حيوان به خصوصي به وضع مزاجي يا معاش خودش فكر بكند، همه چيز در حد مطلوب بود. سالها پيش، عده‌اي از روشنفكران به رهبري يك كبوتر دور هم جمع شده و آيين‌نامه اي تدوين كرده بودند، هرچند نيازي به آن نداشتند و عملاً دستورالعملهاي آن تنها بر كاغذ ماند و در رفتار جنگل‌نشينان تغيير حاصل نكرده بود. هرچيزي كه در عمل رخ مي‌داد به مراتب بهتر از آن چيزي بود كه در بند كلمات گرفتار شده بود.

اما يك روز، فيل جوان كه از جنگل دوردست آمده بود و در آنجا چيزهايي آموخته بود سعي كرد حيوانات را با روشهاي جديد زندگي آشنا بكند. مثلا او مي‌گفت هيچ منعي براي ازدواج زرافه با خرگوش وجود ندارد و هيچ عيبي ندارد كه شير علوفه مصرف بكند. نظريات او جوانان را تحريك كرد اما پيرترها را برآشفته ساخت. روزي پلنگ پير سراغ فيل جوان ماجراجو رفت و پرسيد:

«چطور ممكن است آن چيزي را كه سالها به آن عادت داريم به دست فراموشي بسپاريم؟ چطور ممكن است يك زرافه با يك خرگوش ازدواج كند؟ فرزند آنها چه موجودي خواهد بود؟»

و فيل با لبخندي جواب داد:«زرافه و خرگوش نامهايي بيش نيستند. در فراي مرزها اين اختلافات كنار گذاشته شده. من سعي دارم اختلافهاي نژادي، طبقاتي و سليقه‌اي كه تنها بر عرف حيواني و گونه مخصوص به خود معتبر هستند را از ميان ببرم. من مي‌گويم اگر باور كنيم و ايمان بياوريم، همه چيز شدني خواهد بود. چه كسي مي‌گويد خرگوش زرافه نيست و چه دليلي وجود دارد كه زرافه خرگوش نباشد؟»

حرفهاي فيل تنها تئوري بودند و در عمل چيز ديگري پيش مي‌آمد. به هر جهت، جوانان استقبال كردند و در يك شوراي بزرگ كه بي‌شباهت به يك سنا نبود قوانين جديد وضع شد. قوانيني كه در بر روي كاغذ عادلانه و منطقي بودند اما در عمل غريزه و تمايلات را سركوب مي‌كردند. آيين جديد در سنا راي اكثريت احراز كرد و قوانين جديد لازم‌الاجرا شدند.

 

سال آينده:

همه راضي بودند. البته اين ظاهري بود و روال همه چيز غير طبيعي مي‌نمود. در جنگل موجودات عجيبي ديده مي‌شدند، كرگدنهاي خال‌دار، قناريهاي راه‌راه، سمورهاي يال‌دار، پلنگهاي سم‌دار، آهوهاي خرطوم‌دار و غيره... هرچه مي‌گذشت شكل موجودات عجيب‌تر مي‌شد و براي شناسايي يكديگر ناگزير به انتخاب اسمهاي جديد و برگه‌هاي هويت شدند. اينگونه بود كه سازماني شبيه ثبت احوال ايجاد شد. در آنجا هويت مي‌دادند و موجوديت را در لواي برگه‌هايي عكس‌دار گم مي‌كردند.

 

دو سال بعد:

سنا تشكيل جلسه داد و قانون جديدي وضع شد. موجودات جنگل ديگر به طرز غير قابل تحملي بي‌شكل و ناموزون بودند. قانون جديد ازدواج سم‌دارها با خرطوم‌دارها، راه‌راه‌ها با فلس‌دارها، بالدارها با خال‌خالي‌ها و غيره... را ممنوع مي‌كرد. براي اين قانون تبصره‌هايي نيز ايجاد شد مثلا اگر حيواني سم داشت و خال‌خال بود مي‌توانست با يك خال‌خال كه بال دارد  ازدواج كند و چيزهايي از اين قبيل.

 

سه سال بعد:

آنهايي كه بيشترين شباهت را به هم داشتند با يكديگر حزب تشكيل دادند و احزاب خود را در تشكيلاتي كه به پيشنهاد فيل پشمالو ايجاد شده بود و كميته نظارت بر فعاليتهاي حزبي نام گرفته بود ثبت كردند. آنها حق همه كاري را داشتند اما نمي توانستند به سنا و قوانين وضع شده ايراد بگيرند. اين موضوع باعث شد برخي از احزاب فعاليتهاي مخفي از سر بگيرند و بنابر اين سازمان امنيت به وجود آمد. البته اين سازمان تنها وظيفه‌اي كه نداشت ايجاد امنيت ساكنين جنگل بود. ناگفته نماند افرادي كه در هر حزب يك وجه مشترك داشتند براي شركت در حزب ممنوعيت داشتند و «پرولتاريا» خوانده شدند.

 

چهار سال بعد:

كودتا شكل گرفت. جنگل چند تكه شد و حيوانات بي‌شكل و ناموزون فقر و گرسنگي را تجربه كردند. در اين اوضاع شخصي كه از همه گرسنه‌تر بود عده‌اي را هدايت كرد و سر به شورش و آشوب گذاشتند. نيمي از ساكنين در نزاعهاي به اصطلاح خياباني جان باختند و نيمي از جنگل در آتش جنگ سوخت. هر قسمت از جنگل اعلام استقلال كرد و براي خودش قوانين مخصوص به خود وضع كرد. هيچ‌كدام از قوانين قادر نبودند وضع را به حالت اوليه برگردانند. درگيري ادامه يافت و در كنار مرزها همواره خونريزي وجود داشت. عده‌اي از دلسوزان و روشنفكران به فكر چاره افتادند و در نتيجه سازماني به نام امنيت بين‌المللي ايجاد شد كه حق داشت در امور داخلي هر قطعه دخالت بكند. اين سازمان به فكر يكپارچه كردن فرهنگها و عقايد حيوانات جنگل و همينطور واحد كردن ريخت حيوانات افتاد. بنابراين يك شكل واحد را ترسيم كردند، موجودي كه دو پا داشت و اسم اين موجود را انسان گذاشتند. همه با اصلاح ژنتيك و جراحيهاي متنوع خود را به انسان شبيه كردند.

 

يك قرن بعد:

انسانها قانون جديدي وضع كردند، مرزها را از ميان برداشتند و بوروكراسي را تقبيح كردند. روابط جنسي را آزاد گذاشتند و آزادي را نخستين ارزش در نظر گرفتند. برخي موهاي خود را مدل خروس زدند و برخي ارايشهاي عجيب مثل جانوران مختلف كردند. اين موجودات دو پاي يك شكل، در جنگلي زندگي مي‌كردند كه همه چيز به وفور يافت ميشد. همه راضي بودند و كسي به كار ديگري كاري نداشت. سازمانها و ادارات تعطيل شدند و همه زندگي بدوي آغاز كردند. جامعه ايجاد شده بود و فيل به فكر فرو مي‌رفت؛ وقتي يكي از آدمهاي جوان از سفري دوردست برگشت و خواست مردم را با تجدد آشنا بكند، فيل دستور داد در وسط جنگل گردنش بزنند. بعد از اين زندگي آرام شد. حزبي وجود نداشت، هرچه بود جنگلي بود كه حيواناتي يك‌شكل در آن زيست مي‌كردند. برتري و رقابت از بين رفته بود اما در عوض، همه خشنود بودند. كيفيت خشنودي تفاوتي نداشت و در سرنوشت بي‌تاثير بود. جنگل همان جنگل بود و چيزي كم و زياد نشده بود!

برگرفته از وبلاگ:

http://delnamak.blogfa.com


درگذشت مهستی | نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 17:45 توسط رضا.ر

 

مهستی هم به جمع هایده و ویگن و فرهاد پیوست.

 

روحش شاد ... 


آزموده هاي مادر ترزا | نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 13:58 توسط رضا.ر
آزموده هاي مادر ترزا
(همونی که تو آحرین درس زبان پیش باش آشنا شدیم !!!)
 
 
باري، اين گونه باش
 
 
 
 
مردم، اغلب، نامعقول و غير منطقي و خودخواه هستند؛ باري، آنها را ببخش
 
اگر مهربان باشي، مردم تو را به خودخواهي و داشتن اغراض پنهاني متهم مي كنند؛ باري، همچنان مهربان باش 

اگر آدم موافق باشي، دوستاني غير صادق و دشمناني صادق به دست خواهي آورد؛ باري، از موفقيت دست برندار

اگر صادق و صميمي باشي، مردم تو را فريب خواهند داد؛ باري، همچنان صادق و صميمي باش

آنچه سالها صرف سازندگي آن مي كني ديگران در يك شب از بين مي برند؛ باري باز هم سازنده باش

اگر شادي و آرامش داشته باشي، بعضي ها به تو رشك خواهند برد؛ باري، شاد باش

كارهاي خوبي را كه امروز انجام مي دهي، اغلب فراموش خواهد شد؛ باري كارهاي خوب انجام بده

بهترين چيزها را كه داري ببخش، شايد كه كافي نباشد؛ باري، بهترين را ببخش

در يك كلام، همه اينها بين تو و خداي توست؛ باري، هرگز بين تو و ديگران نبوده است.
 
‌...But SKY...

سوتی از نوع پورنگیش | نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 13:43 توسط رضا.ر

... سلام ....

 ۲ تا از سوتی های برنامه عمو پورنگ  : ( خیلی باحالن . کاش زنده میدیدم اینارو )

 

- یه بار  عمو پورنگ داشت مسابقه تلفنی اجرا میکرد. یه دختره زنگ زده بوده ، پورنگ بهش میگه بابا خونه هست باهاش صحبت کنم میگه هست ولی حمومه ، میگه مامان چه طور ؟ میگه مامانمم حمومه !!! (بچه ها دروغ نمیگن هیچ وقت )

- و اما سومی هم مسابقه تلفنی :
 عمو پورنگ :- الو ؟
 یه دختر : - الو ؟
- سلام
- سلام
- خوبي
- مرسي . عمو پورنگ ؟
- جانم ؟
- من خيلي دوستتون دارم
- منم خيلي دوستت دارم عزيزم . اسمت چيه ؟
- كتايون
- كتايون ؟ خوبي ؟
- بله
- كتايون ؟ من ازت سوال مي پرسم . تو بگو كتايون . باشه ؟
- باشه
- كي از همه بهتره ؟
- كتايون
- كي تو كارا به مامان كمك مي كنه ؟
- كتايون
- كيه كه مامان دوستش داره ؟
- كتايون
- كيه كه بابا وقتي از در مياد ماچش مي كنه ؟

- مامان

(چرا میخندی . بچه حقیقت رو میگه خوب ...  )

 

                      

ولی خداییش از هر چی بگذریم همچین فردی صدا و سیما تا حالا نداشته . همه تقریبا دوسش دارن . از بچه ۱ ساله تا n ساله ... . هر جا هست موفق باشه .

این گل هم تقدیم به عمو پورنگ (آقای داریوش فرضیایی ) :  

 


شریعتی | نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 12:44 توسط رضا.ر

به مناسبت ۲۹ خرداد سالروز درگذشت دکتر علی شریعتی

دكتر علي شريعتي در سال ۱۳۱۲ در روستاي مزينان از حوالي شهرستان سبزوار متولد شد. اجداد او همه از عالمان دين بوده اند.... پدر بزرگ علي، ملاقربانعلي، معروف به آخوند حكيم، مردي فيلسوف و فقيه بود كه در مدارس قديم بخارا و مشهد و سبزوار تحصيل كرده و از شاگردان برگزيده حكيم اسرار (حاج ملاهادي سبزواري) محسوب مي شد. پدرش استاد محمد تقي شريعتي (موسس كانون حقايق اسلامي كه هدف آن «تجديد حيات اسلام و مسلمين» بود) و مادرش زهرا اميني زني روستايي متواضع و حساس بود. علي حساسيتهاي لطيف انساني و اقتدار روحي و صلاحيت عقيده اش را از مادرش به وديعه گرفته بود. علي به سال 1319 در سن هفت سالگي در دبستان اين يمين، ثبت نام مي كند، اما به دليل بحراني شدن اوضاع كشور ـ تبعيد رضا شاه و اشغال كشور توسط متفقين ـ  خانواده اش را به ده مي فرستد و پس از برقراري آرامش نسبي در مشهد علي و خانواده اش به مشهد باز مي گردند. پس از اتمام تحصيلات مقدماتي در 16 سالگي سيكل اول دبيرستان (كلاس نهم نظام قديم) را به پايان رساند و وارد دانشسراي مقدماتي شد. در سال 31، اولين بازداشت علي كه در واقع نخستين رويارويي مستقيم وي با حكومت و طرفداري همه جانبه او از حكومت ملي بود، واقع  شد. در همين زمان يعني 1331 وي كه در سال آخر دانشسرا بود به پيشنهاد پدرش شروع به ترجمه كتاب ابوذر (نوشته عبدالحميد جوده السحار) مي كند. در اواسط سال 1331 تحصيلات علي در دانشسرا تمام شد و پس از مدتي شروع به تدريس در مدرسه كاتب پور احمد آباد كرد. و همزمان به فعاليتهاي سياسيش ادامه داد. كتاب «مكتب واسطه» نيز در همين دوره نوشته شده است. در سال 1334 پس از تاسيس دانشكده علوم و ادبيات انساني مشهد وارد آن دانشكده شد. در دانشكده مسئول انجمن ادبي دانشجويان بود در همين سالهاست كه آثاري از اخوان ثالث مانند كتاب ارغنون (1330) و كتاب زمستان (1335) و آخر شاهنامه (1328) به چاپ رسيد و او را سخت تحت تاثير قرار داد. در اين زمان فعاليتهاي سياسي ـ اجتماعي شريعتي در نهضت (جمعيتي كه پس از كودتاي 28 مرداد توسط جمعي از مليون خراسان ايجاد شده كه علي شريعتي يكي از اعضا آن جمعيت بود). آشنايي او با خانم پوران شريعت رضوي در دانشكده ادبيات منجر به ازدواج آن دو در سال 1337 مي گردد. و پس از چند ماه زندگي مشترك به علت موافقت با بورسيه تحصيلي او در اوايل خرداد ماه 1338 براي ادامه تحصيل راهي فرانسه مي شود. در طول دوران تحصيل در اروپا علاوه بر نهضت آزاديبخش الجزاير با ديگر نهضتهاي ملي افريقا و آسيا، آشنايي پيدا كرد و به دنبال افشاي شهادت پاتريس لومومبا در 1961 تظاهرات وسيعي از سوي سياهپوستان در مقابل سفارت بلژيك در پاريس سازمان يافته بود كه منجر به حمله پليس و دستگيري عده زيادي از جمله دكتر علي شريعتي شد. دولت فرانسه كه با بررسي وضع سياسي او، تصميم به اخراج وي گرفت اما با حمايت قاضي سوسياليست دادگاه، مجبور مي شود اجراي حكم را معوق گذارد. وي در سال 1963 با درجه دكتري يونيورسيته فارغ التحصيل شد و پس از مدتی او به همراه خانواده و سه فرزندش به ايران بازگشت و در مرز بازرگان توسط مأموران ساواك دستگير شد. 

                             

پس از بازگشت از اروپا

پس از پنج سال تحصيل و آموختن و فعاليت سياسي، در اروپا، بازگشت به فضاي راكد و بسته جامعه ايران و آن هم تدريس در دبيرستان بسيار رنج آور بود، سال بعد (وي) پس از قبولي در امتحان به عنوان كارشناس كتب درسي به تهران منتقل مي شود و با آقايان برقعی و باهنر و دكتر بهشتي كه از مسئولين بررسي كتب ديني بودند، همكاري مي كند. ترجمه کتاب «سلمان پاك» اثر پروفسور لويي ماسينيون حاصل تلاش او در اين دوره است. از سال 1345 او به استاديار رشته تاريخ در دانشكده مشهد استخدام مي شود. موضوعات اساسی تدريس او را مي توان به چند بخش تقسيم كرد: تاريخ ايران، تاريخ و تمدن اسلامي و تاريخ تمدنهاي غير اسلامي. از همان آغاز روش تدريس، برخوردش با مقررات متداول در دانشكده و رفتارش با دانشجويان، او را از ديگر استادان متمايز مي كرد. چاپ كتاب اسلام شناسي و موفقيت درسهاي دكتر علي شريعتي در دانشكده مشهد و ايراد سخنرانيهاي او در حسينيه ارشاد در تهران موجب شد كه دانشكده هاي ديگر ايران از او تقاضاي سخنراني كنند اين سخنرانيها از نيمه دوم سال 1347 آغاز شد. مجموعه اين فعاليتها مسئولين دانشگاه را بر آن داشت كه  ارتباط او با دانشجويان را قطع كنند و به كلاسهاي وي كه در واقع به جلسات سياسي ـ فرهنگي بيشتر شباهت داشت، خاتمه دهند. در پي اين كشمكشها و دستور شفاهي ساواك به دانشگاه مشهد كلاسهاي درس او، از مهر ماه 1350، رسماً تعطيل شد. از اواخر آبان ماه 51 بخاطر سخنراني هاي ضد رژيم، زندگي مخفي وي آغاز شد و پس از چند ماه زندگي مخفي در مهر ماه سال 1352 خود را به ساواك معرفي كرد كه تا 18 ماه او را در سلول انفرادي زنداني كردند؛ كه نهايتاً در اواخر اسفند ماه سال 53 او از زندان آزاد مي شود و بدين ترتيب مهمترين فصل زندگي اجتماعي و سياسي وي خاتمه مي يابد. در اين دوران كه مجبور به خانه نشيني بود؛ فرصت يافت تا به فرزندانش توجه بيشتري كند. در سال 55، با فرستادن پسرش (احسان) به خارج از كشور فرصت يافت تا مقدمات برنامه هجرت خود را فراهم كند. دكتر شريعتي نهايتا در روز 26 ارديبهشت سال 1356 از ايران، به مقصد بلژيك هجرت كرد و پس از اقامتي سه روزه در بروكسل عازم انگلستان شد و در منزل يكي از بستگان نزديك همسر خود اقامت گزيد و پس از گذشت يك ماه در 29 خرداد همان سال به نحو مشكوك درگذشت و با مشورت استاد محمد تقي شريعتي و كمك دوستان و ياران او از جمله شهيد دكتر چمران و امام موسي صدر در جوار حرم مطهر حضرت زينب (س) در سوريه به خاك سپرده شد.


هنر انگشتی !!!! | نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 12:10 توسط رضا.ر

 

بقیه عکسها در ادامه مطلب

 


هوش ایرانی !!! | نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 14:43 توسط رضا.ر
اين داستان طنز زيبا كه نشان از كمال هوشمندي و ابتكار و خلاقيت و نبوغ
هموطنان ايراني بخصوص در مورد استفاده از وسايل حمل و نقل عمومي دارد.
سه نفر آمريكايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شركت در يك كنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريكايي هر كدام يك بليط خريدند، اما در كمال تعجب ديدند كه ايراني ها سه نفرشان يك بليط خريده اند. يكي از آمريكايي ها گفت: چطور است كه شما سه نفري با يك بليط مسافرت مي كنيد؟ يكي از ايراني ها گفت: صبر كن تا نشانت بدهيم.

همه سوار قطار شدند. آمريكايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يك توالت و در را روي خودشان قفل كردند. بعد، مامور كنترل قطار آمد و بليط ها را كنترل كرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يك بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه كرد و به راهش ادامه داد. آمريكايي ها كه اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند كه چقدر ابتكار هوشمندانه اي بوده است.iran-usa[1].jpg
بعد از كنفرانس آمريكايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان كار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز كنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريكايي يك بليط خريدند، اما در كمال تعجب ديدند كه آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند. يكي از آمريكايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر كنيد؟ يكي از ايراني ها گفت: صبر كن تا نشانت بدهم.
سه آمريكايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريكايي رفتند توي يك توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريكايي ها و قطار حركت كرد. چند لحظه بعد از حركت قطار يكي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريكايي ها و گفت: بليط، لطفا!

                                                   

           


بعضی ها ... | نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 11:16 توسط رضا.ر
بعضی ها انگار اولین بار اینها را دیدند ......

بعضی ها عاشق بچه اند...

بعضی ها هم عاشق موسیقیند....پاپ باشه سنتی باشه...

 بعضی ها هم عاشق زدن زنگ هستند...میخواد زنگ مدرسه با شه یا زنگ خونه مردم

 

 بعضی ها میگن مگه حاجی دل نداره....

بعضی ها هم میگن مگه  حاجی چشم نداره.... 

 

 بعضی ها م که تیراندازیشون بی نظیره.... همیشه میزنند وسط خال

 بعضی ها هم عاشق سهرابند...سهراب اینجا... سهراب اونجا....

 بعضی ها هم اگه چیزی نپوشند خیلی بهتر....

 بعضی ها هم میرن المپیاد اول میشن اینجوری باهاشون رفتار میشه میبینی دنیا را...

 بعضی ها هم عاشق راپورتند...پسر برو به اق باقر بگو شهردارش کردیم

 بعضی ها هم میگن مگه احمدی نژاد معلم مرد نداشت....

 بعضی ها هم واقعا چیزند...شما بهش چی میگین...ما میگیم....

 بعضی ها هم املا شون بینظیر...

 بعضی ها حتی از سایه رییس شون هم میترسن....

 بعضی ها هم واقعا کنجکاوند...خصوصا اگه عکس...

 بعضی ها هم منتظر دیدن نتایج خیلی از همایش ها هستن....

 بعضی ها هم که همش معترضند

 بعضی ها هم میگن اگر این یه قلم جنس هم ازاد اعلام بشه ...خیلی عالی میشه

 بعضی ها هم عاشق غیبتند.....

 

 بعضی ها هم که سلطانند ...عشقند....فقط شادمهر

 بعضی ها هم واقعا نازند....

 بعضی ها هم عاشق عکس قدیمیند.....

                                                                   

                                                                  


2 آهنگ جدید از شادمهر | نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 15:21 توسط رضا.ر

سلام خدمت شما عزیزان.

بعد از مدت ها دو آهنگ از آلبوم جدید شادمهر به اسم "سبب" و "رسیدی" رو واستون میزارم.

البته باید این کارو زودتر میکردم ولی بیخیخی.

دانلود آهنگ با فرمت

دريافت موزيك سبب شادمهر [ كليك كنيد ]

دريافت موزيك رسيدی شادمهر [ كليك كنيد ]

دانلود موزیک ویدیو

دریافت ویدئو" سبب" به کارگردانی سیروس کردونی (حجم ۸۰و۱۲مگابایت)؛[دریافت]

 

دریافت ویدئو "رسیدی" به کارگردانی الک کارتیو (حجم ۰۸و۱۰مگابایت)؛[دریافت]

 

 

 

 


هر چی میخای خیلی راحت به دست بیار | نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 15:40 توسط رضا.ر

وست دارید هرچی رو که میخاید به دست بیاورید ؟؟؟؟ مثلا به عشقتون برسید یا حتی با دختر بیل

گیتس ازدواج کنید ؟؟؟؟ هیچ کاری نداره فقط متن زیر رو بخونید و یاد بگیرید.

 

 

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی

پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم

پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است

پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است

 

پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:

پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم

بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند

پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است

بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است 

 

  

بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود

پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم

مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!

پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!

مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد

و معامله به این ترتیب انجام می شود

 

نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید

چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید!!!!

 

نظر شما چیه؟

                                            


LOVE THEME | نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 15:24 توسط رضا.ر

روز اول خيلي اتفاقي ديدمت... روز دوم الکي الکي چشمام به

چشماي تو افتاد...روز سوم ....هفته ي بعد دزدکي بهت نگاه

کردم ... ماه بعد شانسي به دلم نشستي و حالا سالهاست

يواشکي دوستت دارم...

 

SPEAK SOFTLY lOVE

Speak softly love and hold me warm against your heart
      I feel your words the tender trembling moment start
      We're in a world, our very own
      Sharing a love that only few have ever known
      Wine colored days warmed by the sun
      Deep velvet nights, when we are one
      Speak softly love so no one hears us but the sky
      The vows of love we make we'll live until we die
      My life is yours, and all because
      You came into my world with love so softly love
      Wine colored days warmed by the sun
      Deep velvet nights, when we are one
      Speak softly love so no one hears us but the sky
      The vows of love we make we'll live until we die
      My life is yours, and all because
      You came into my world with love
      So softly love

      


پدر عشق بسوزه | نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 14:51 توسط رضا.ر
هر روز و مخصوصا در شهر هاي بزرگ دختران و پسران جواني را ميبينيم که در انظار عمومي مشغول عشق بازي هستند ، گاهي با همسر خود و گاهي با ....... و لحظاتي بعد هم بايد جوابگوي پليس باشند و گويا اين داستان هميشه ادامه دارد










و اين داستان ادامه دارد


 


شلوغش نكنيد !!!!!!!!!!! | نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 14:35 توسط رضا.ر

احتمالا اگر اين عکس در زمان آقاي خاتمي منتشر ميگرديد و بجاي آقاي احمدي نژاد ،

آقاي خاتمي ايستاده بود باعث دردسرهاي زيادي براي وي مي شد ولي گويا باندهاي

قدرت ياد گرفته اند که بر سر مسائل کوچک بيخود شلوغ نکنند !

البته همه ميدانيم که اين دختر خانوم بيش از نه سالش است و نگوئيد بچه است

و توجيه کنيد و ......، چون ميدانيم که در اين مملکت اگر قرار باشد براي کسي

پاپوش درست کنند با بچه 2 ساله هم درست ميکنند .

اما نکته اصلي اينجاست که درک کنيم در سفرهاي خارجي چنين مسائلي و حتي

ممکن است بدتر از آن بدون آنکه مسئول مربوطه در جريان باشد برايش پيش بيايد

و خبرنگاري هم عکسي بگيرد و ...... بعنوان مثال تصاوير خاتمي در ضيافت شام يکي

 از روساي جمهور خارجي و البته در همان کشور خارجي در حاليکه در ميز شام مشروب

 وجود داشت در نماز جمعه تهران پخش شد و چنين القاء شد که وي با شامش مشروب

 خورده است در حاليکه نه خاتمي اهل مشروب بود و نه احمدي نژاد کاري به کار اين

دختر دارد و فقط جزئي از تشريفات رسمي آن کشور بوده است . پس بيائيم کمي

سطح فرهنگ سياسي و تحمل خود را بالا ببريم و از کاهي کوه نسازيم و پراپاگانداي

سياسي ( تبليغات سياسي تخريبي ) راه نياندازيم.


عکس بالا تصويري از فرانسه است و در اين کشور روز به روز تعداد افرادي که به تفکر حجاب صحيح ميرسند بيشتر ميشود و عکس زير نيز ايران است و روز به روز تفکر حجاب و مراعات در آن بي حال تر ميشود
 


هرچند مال من نشد .... | نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 12:58 توسط رضا.ر

هر چند مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم. ياد گرفتم به خاطر کسي که دوسش دارم بايد دروغ بگم. ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. ياد گرفتم تو زندگيم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه اي بشکنم. ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم. ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم. ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم.

 

                                             


منو ببخش ... | نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 14:33 توسط رضا.ر

حتماً همه متن را تا آخرين جمله بخواني. از همه مهمتر جمله آخر است كه بايد خوانده شود!!!

 يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب!

روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد...

بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد!

روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند...

  يك زخم فيزيكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند.»

  يك نسخه از اين نوشته را براي هركسي كه او را بعنوان دوست مي شناسيد بفرستيد، حتي اگر آنها را براي دوستي كه خودش اين متن را براي شما فرستاده است، بفرستيد. اگر مجدداً اين متن به خودتان بازگشت ، بمعناي آن است كه شما در يك دايره اي از دوستان خوب قرار گرفته ايد.

شما دوست من هستيد و من به شما افتخار مي كنم.

حالا شما اين متن را براي همه دوستان و همه افراد فاميلتان بفرستيد.

لطفاً اگر من در گذشته در ديوار شما حفره اي ايجاد كرده ام مرا ببخشيد.

 « پشت سرمن قدم برندار، چون ممكن است راه رو خوبي نباشم، قبل ازمن نيز قدم برندار، ممكن است من پيرو خوبي نباشم ، همراه من قدم بردار و دوست خوبي براي من باش.»


یکی بود یکی نبود ... | نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 15:50 توسط رضا.ر

يکی بود يکی نبود .


غير از خدای مهربون هيچ کس نبود .

يه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت :

عزيزم چند روزه مادر بزرگت مبايلش و جواب نميده . هرچی
SMS هم براش ميزنم

باز جواب نمده .
online هم نشده چند روزه . نگرانشم . 

چندتا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره . 

شنل قرمزی گفت : مامی امروز نميتونم .

قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکی .

مادرش گفت : يا با زبون خوش ميری . يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوری لهت کنه .

شنل قرمزی گفت :. باشه ميرم .. 

مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان.می خوان ازت خاستگاری کنن واسه پسرشون .


شنل قرمزی گفت : من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد .يا رابين هود يا هيچ کس . فقط اون و می خوام .   

شنل قرمزی با پژوی
۲۰۶ آلبالوئی که تازه خريده از خونه خارج ميشه .   

بين راه حنا دختری در مزرعه رو ميبينه . 

شنل‌: حنا کجا ميری ؟؟؟

حنا : وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن .

شنل : ای نا کس حالا تنها میپری ديگه !!

حنا : تو پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی درآوردی .

بهت گفتن شب بمون گفتی مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکی شدن دعوتت نکردن .

شنل : حتما اون دختره ايکبری سيندرلا هم هست ؟؟؟   

حنا : آره با لوک خوشانس ميان .

شنل : برو دختره .......................( به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود  )

شنل قرمزی يه تک آف ميکنه و به راهش ادامه ميده .


پشت چراغ قرمز چشمش به نل می خوره !!!!! 

ماشينا جلوش نگه ميداشتن اما به توافق نمی رسيدن و می رفتن . 

ميره جلو سوارش ميکنه . 

شنل : تو که دختر خوبی بودی نل !!!!!

نل : ای خواهر . دست رو دلم نذار که خونه .


با اون مرتيکه ...... راه افتاديم دنبال ننه فلان فلان شدمون . 


شنل : اون که هاج زنبور عسل بود .


نل : حالا گير نده . وسط راه بابا بزرگمون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش .


اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون .


زندگی هم که خرج داره . نميشه گشنه موند .


شنل قرمزی : نگاه کن اون رابين هود نيست ؟؟؟؟ کيف اون زن رو قاپيد .


نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتی ؟ چند ساله زده تو کاره کيف قاپی.


جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن .


شنل قرمزی : عجب !!!!!!!!!!!!!!


نل : اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک می کنن .


دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائينی داره آدامس ميفروشه .


شنل قرمزی : چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن ‌؟؟؟؟


نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقای پتيول شد .

بچه مايه دار شدی . بقيه همه بد بخت شدن .


بچه های اين دوره و زمونه نمی فهمن کارتون چيه .


شخصيتهای محبوبشون شدن ديجيمون ها ديگه با حنا و نل و يوگی و .... خانواده دکتر ارنست 

 

 حال نمی کنن .ما هم مجبوريم واسه گذران زندگی اين کارا رو بکنيم.


بيو گرافي آلپاچينو | نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 12:2 توسط رضا.ر

Go to fullsize image

آلفرد پاچينو در 25آوريل 1940 در محلة هارلم نيويورك به دنيا آمد. او تنها فرزند سالواتور ((Salvator و رز (Rose‌) پاچينو بود كه وقتي آل تنها 2 سال داشت از يكديگر جدا شدند. او از آن پس همواره مادرش زندگي مي‌‌كرد. نمايش از همان كودكي برايش جذاب بود طوري كه ديدن نمايش‌هاي مختلف همراه مادر، برايش سرگرمي بزرگي بود.او بازي كردن در مدرسه را با اجراي نمايش‌‌هاي بداهه براي بچه‌ها آغاز كرد. تا اينكه در 14 سالگي تصميم گرفت به دبيرستان هنرهاي نمايشي برود ولي چون در زبان انگليسي ضعيف بود، مجبور شد خيلي زود از دبيرستان بيرون بيايد.

بقیه به همراه گالری عکس ها در ادامه مطلب


بلوتوس از کجا اومده ؟؟؟ | نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 15:26 توسط رضا.ر

چنينن اسمي براي يک تکنولوژي قرن بيست و يکم خيلي عجيبه. اگر يک مقدار کنجکاو باشيد و در مورد اين اسم کمي تحقيق کنيد متوجه ميشيد که نام يکي از پادشاهان دانمارکي Harold Bluetooth  بوده .حالا چه ربطي بين اين پادشاه و تکنولوژي امروز بوده؟

هارولد بلوتوس تلاش بسياري کرد تا جنگهاي قبيله اي زمان خودش را خاتمه بده و تونست که قبيله ها را با هم متحد کنه و از آنجا که ايده تکنولوژي بلوتوس ارتباط و اتحاد بين دستگاههاي مختلف مي باشد از اسم اين پادشاه دانمارکي براي نامگذاري اين سيستم استفاده شد.بلوتوس روشي هست که به وسيله اون ما توانايي ارتباط بين وسايل مختلف را پيدا ميکنيم بدون اينکه از سيم استفاده کنيم.
 

بلوتوس توسط شرکت اريکسون به بازار معرفي شد و پس از آن شرکتهاي  IBM و Intel نيز در ادامه راه بر روي اين سيستم سرمايه گذاري نمودند و از آن در دستگاههاي توليدي خودشون استفاده کردند اين مسئله در سال 1999 اتفاق افتاد ولي تا به امروز که اواخر سال 2006 هستيم هنوز اين سيستم همه جانبه و شايع نشده زيرا انتظار ميرفت که در بسياري از دستگاههاي روزمره امروزي از اين تکنولوژي استفاده بشه به هر حال بيشترين استفاده از بلوتوس در موبايل ها بوده و معياري براي برتري گوشي ها به شمار ميرود. در حقيقت بلوتوس سيگنالهاي بسيار کم قدرت راديويي هستند که داراي برد بسيار محدودي مي باشند که به طور تخميني اين برد 25 متر اعلام شده است.

 

 

 

 

 

 

 

 


@ ؟! | نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 1:32 توسط رضا.ر

                                                    

   

اگر تا كنون به ساختارآدرسهاي پست الكترونيكي توجه كرده باشيد ، حتماً مي دانيد كه درهمه آنها علامتي به شكل يكa به همراه دايره اي دورآن وجود دارد. اين علامت به طورمعمول ات ساين ((At sign ناميده مي شود. اما واقعيت تعجب آور اين است كه هيچ اسم و رسمي بين المللي براي آن وجود ندارد و در زبانهاي مختلف اسمهاي بسيار عجيب و غريبي به اين علامت داده اند. بعضي از آنهاعبارتند از:

هلندي: دوميمون

دانماركي: خرطوم فيل

فنلاندي: دم گربه

آلماني: ميمون معلق

يوناني: اردك كوچك

مجاري: كرم

كره اي : حلزون

نروژي : دم خوك

روسي: سگ كوچك

مسلماً شما هم با خواندن اين اسم ها كلي خنديده ايد . اما اين اسامي به خاطر شباهت فيزيكي شان با شكل @ انتخاب شده اند ، با كمي دقت متوجه خواهيد شد كه خيلي هم اسم هاي بي ربطي نيستند.

تا پيش ازابداع پست الكترونيكي علامت @ را تاجرين براي مشخص كردن قيمت واحد كالاها به كارمي بردند. اما اين علامت با پيدايش پست الكترونيكي معروفيت جهاني پيدا كرد. به دليل استفاده مهم آن، حتي كشورهايي كه تا قبل ازآن اين علامت را نديده بودند ، هم مجبور شدند آن را به صفحه كليد رايانه هايشان اضافه كنند.

اگرچه منشأ واقعي پيدايش اين علامت ناشناخته است، اما حدس هايي در اين مورد وجود دارد مبني بر اين كه راهبان قرون وسطي آن را ابداع كرده اند. چون درآن زمان كار طاقت فرسا و خسته كننده حروفچيني كتابهاي چاپي توسط اين راهبان انجام مي شد و آنها هميشه به دنبال راههايي براي كوتاه كردن نوشته ها بودند. ممكن است به نظر برسد كهat خود به خود كوتاه است. اما در زبان لاتين و انگليسي به وفور ديده مي شود . بنابراين راهبان تصميم گرفتندt را به صورت دايره اي دورa بچرخانند و درنهايت علامت @ را به جاي لغتat درست كردند . تاجرهايي كه اين علامت را در كتابها ديده بودند نيز تصميم گرفتند آن را در كارهاي خود استفاده كنند. همانطور كه خوانديد با پيدايش پست الكترونيك همه چيز دگرگون شد و استفاده از @ در جهان متداول گرديد. 


اواریست گالوا بدشانس ترین ریاضی دان | نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 15:8 توسط رضا.ر

 « اواریست گالوا » را بهتر بشناسیم ...


رياضيدان نابغه فرانسوي ( 1832 - 1811 ). از بنيانگذاران جبر نوين و پايه گذار نظريه گروههاست.وي در عمر کوتاه خود ( 21سال) توانست شرايط امکان حلّ معادلات بوسيله راديکال ها را بررسي کند.


گالوا در نزديکي پاريس و از والدين تحصيل کرده متولّد شد و پس از تحصيل نزد مادرش ، در 12 سالگي وارد مدرسه شد. در کارهاي جاري مدرسه ميانه حال بود.


هنگامي که به کتاب   "Elements de Geometrie"   اثر لژاندر دست يافت ، تحت تأثير آن قرار گرفت. مي گويند که او اين کتاب را مانند يک کتاب داستان خوانده است و با يک بار خواندن ، بر آن احاطه يافته است.


او سپس به کارهاي لاگرانژ و آبل پرداخت و در سنّ 15 سالگي يک خواننده ي حرفه اي بود و خود شروع به کشفيّات کرد. متأسّفانه کارهايش منظّم نبود و اکثر محاسبات را ذهني انجام داده و فقط نتايج را يادداشت مي کرد.


او دو بار براي پذيرفته شدن در مدرسه ي پلي تکنيک تلاش کرد و به دليل عدم آمادگي اساسي رد شد. اين رد شدن ها خسران زيادي براي علم رياضيات بود زيرا اين مدرسه که رياضيدانان بزرگي را تربيت کرده بود مي توانست استعداد گالوا را کشف کند و محيط لازم را براي وي فراهم کند.


با اين حال گالوا به کشفيّات اساسي در معادلات چندجمله اي ادامه داد و در سال 1829 بعضي از نتايجش را به آکادمي علوم تسليم نمود. داور ، کُشي بود که توانايي درک آنها را داشت، ولي کُشي دستنويس هاي گالوا را گم کرد و ديگر پيدا نشد !! . گالواي شجاع کارهايش را در مسابقه سال 1830 جايزه ي بزرگ آکادمي در رياضيات شرکت داد. مقاله ي وي بايد اين جايزه را مي برد ولي «فوريه» که منشي آکادمي بود مقاله را باخود به خانه برد و به طور ناگهاني پيش از خواندن آن فوت کرد و دستنويس گالوا دوباره گم شد. پس از اين ماجرا ، گالوا نسخه ي دوّم آن مقاله اش را به آکادمي فرستاد امّا اين بار «پواسون» آن را خواند و آن را ناقص اعلام کرد.


به خاطر اين وقايع يا به خاطر آنکه پدرش طرفدار جمهوري بود ، گالوا به تنقيد از رژيم بوربونها دست زد و به گارد ملّي ، يعني سازمان جمهوريخواهان ، پيوست. در اين زمان فرانسه گرفتار آشوب هاي سياسي بود و گالوا مرتّب به زندان مي افتاد. امّا در سال 1832 آزاد شد. در همين زمان گرفتار عشق دختري شد. جزئيات اين امر روشن نيست ، امّا يک چيز واضح است که او درگير يک دوئل بر رسيدن به اين دختر شد. گالوا تصميم گرفت اين دوئل را انجام دهد. گالوا در شب قبل از مرگش در اين دوئل مي نويسد : « من قرباني يک زن عشوه گر گمنام شده ام ... اين يک نزاع اسف بار است که جان مرا مي ستاند. آه ، چرا بايد براي يک موضوع بي ارزش بميرم ... .» او همچنين نامه اي به دوستش نوشت و کشفيّات خود را به طور خلاصه بيان کرد . اين يک سند غم انگيز و دل خراش به جا مانده از گالوا است که در حاشيه اش نوشته : «من وقت ندارم» . اين سند که با خواهش از ژاکوبي يا گاوس براي اينکه نظرشان را "نه در مورد درستي بلکه در مورد اهميّت اين قضايا" بيان کنند ، پايان مي يابد.


صبح روز بعد اين دوئل انجام شد. دوئل با طپانچه در 25 قدمي صورت گرفت. تير به شکم گالوا خورد و به زمين افتاد تا آنکه دهقاني که از آنجا عبور مي کرد ، او را به بيمارستان رساند. گالوا روز بعد يعني 31 ماه مي سال1832 در سنّ 20 سالگي فوت کرد و در بخش عمومي قبرستان مونت پارناسMontparnasse)  به خاک سپرده شد.

                                                             


هیچ خیالی نیست | نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 14:30 توسط رضا.ر
سلام برا اولین پست میخام آکورد آهنگ مورد علاقم برا گیتار  یعنی "خیالی نیست" از شادمهر رو بذارم. چون واقعا ایندفعه میگم: هیچ خیالی نیست.

اگه نت یا آکورد یا تبلچر خاصی رو خاستین بگین اگه بلد بودم میذارم.

خيالی نيست

 

 ۴/۴
Am ... G ...... Fmaj7 ................ Am
رفتی و نوشتی که از دوری من ملالی نيست
.............................. Am ... G ........ Fmaj7
رفتی و با يکی ديگه دوست شدی هيچ خيالی نيست
G ............. F ....... G ...... C
يه روزم نوبت من ميشه واست نامه بدم
Am ... Dm ......... G ....... F
ببينی با يکی ديگم . جاتم اصلا خالی نيست

[Rock Beat starts]
G .... Fmaj7 ........................... Am
عروسکی بودم برات که تو بهم نفس دادی
................... Am ......... F ........... Em
دلم رو يه روز خريدی فرداش آوردی پس دادی
........................................... G
بگو برات من چی بودم عروسک مغازه ای
............................................ G
کهنه شدم رفتی حالا دنبال عشق تازه ای

رفتي ...

يه روزم  ...

[Solo Guitar]
Am .. G ................. Am
ديکه پشت دستمو داغ ميکنم 
........ Am .............. G
که تا زندم عاشق هيچکی نشم
.......................... Am .. G
عاشق هر کی بشم خيالی نيست 
....... Am ........... G
لا اقل اسير تو یکی نشم

عروسکی . . .

رفتی . . .

 


آرشیو
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
پیوندها
قالب رایگان بلاگفا
یک بی دین 2
وسوسه های شیطانی
شناخت بهتر خود با دنیای NLP
وبلاگ چركنويس پاره
جادوی فکر کوچک
يه بنده خداي علاف
گردوووون
خط خطی دل
صدای آشنا ...
علم جديد نانو مواد
بزرگترین بلاگ بازیبازان آنلاین
قدرت تفکر و نگرش
وبلاگ طرفداران آنجلينا
هزارو يك شب عشق
اس ام اس باز حرفه ای
معرفی نویسنده

رفتی و نوشتی که از دوری من ملالی نیست/رفتی با یکی دیگه دوست شدی هیچ خیالی نیست

سلام من رضا هستم. دانشجوی مهندسی مواد. این وبلاگ رو ساختم واسه چیرایی که برام جالبه. شاید واسه شما هم جالب باشه. منابع من هم وبگردی و تراوشات ذهنی خودمه .ضمنا خواننده مورد علاقمم شادمهر. ضمنا حتما حتما نظر بدید تا این وبلاگ بهتر بشه. به وبلاگ قبلیه من so-writing.blogfa.com که بنابر مسائلی به این وبلاگ منتقل شد هم سر بزنید.
تمام حقوق مادی و معنوی برای نویسنده محفوظ است.